محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

418

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و تورات خواندند . گويد و شيطان از پيش روى آنها به پرواز آمد و به پنجره رسيد و انگشتر با وى بود . آنگاه پرواز كرد تا به دريا رسيد و انگشتر از دست وى به دريا افتاد و يكى از ماهيان دريا آن را بلعيد . و سليمان در حال سرگردانى برفت تا به يكى از صيادان دريا رسيد و گرسنه بود و گرسنگى وى سخت شد و از صياد خوردنى خواست و گفت : « من سليمانم . » و يكى از صيادان برخاست و او را با عصا بزد و سرش بشكست و او بر ساحل دريا به شستن خون خويش پرداخت و صيادان ، همكار خويش را ملامت كردند و گفتند : « بد كردى كه او را زدى . » گفت : « پندارد كه سليمان است . » گويد : آنگاه دو ماهى به دو دادند و به كنار دريا رفت و شكم آن را بشكافت و به شستن پرداخت و انگشتر خويش را در شكم ماهى يافت و بگرفت و به دست كرد و خدا شكوه و پادشاهى وى را پس آورد و پرندگان به دور وى بپرواز آمد و صيادان بدانستند كه وى سليمان است و به عذر خواهى از رفتار خويش آمدند و گفت : « نه عذرتان را ميستايم و نه رفتارتان را ملامت مىكنم كه آنچه شد شدنى بود . » و به پادشاهى بازگشت و بفرستاد تا شيطان را بياوردند و از آن روز باد و شيطانها مسخر وى شدند و از پيش مسخر وى نبودند و خداى عز و جل به حكايت گفتار وى فرمود : « * ( وَهَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لأَحَدٍ من بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ 38 : 35 ) * » [ 1 ] يعنى : و مرا سلطنتى ده كه هيچكس از پس من نداشته باشد كه تو بخشنده اى . گويد : و چون شيطان را بياوردند بگفت تا وى را به صندوقى آهنين كردند و ببستند و قفل زدند و با انگشتر خويش مهر زد و بگفت تا صندوق را به دريا افكنند و همچنان هست تا رستاخيز به پا شود و نام اين شيطان حبقيق بود .

--> [ 1 ] - سوره ص ، آيه 35